به انجمن تخصصی فناوری اطلاعات. خوش امدید برای عضویت اینجا را کلیک کنید


امروز جمعه 5 خرداد 1391, 7:45 am

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت تنظیم شده است




ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 70 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 3, 4, 5, 6, 7
نويسنده پيغام
پستارسال شده در: پنج شنبه 10 شهریور 1390, 5:30 pm 
آفلاين
Moderator
Moderator
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 24 اردیبهشت 1390, 8:04 pm

پست ها : 428
تشکر کرده اید: 84 مرتبه
تشکر شده:
277 مرتبه در 142 پست

مدل گوشی: در ليست وجود ندارد

نوع سیم کارت: ایرانسل

شغل: محصل

جنسیت: آقا

نوع اینترنت: ADSL 100 Mbps

امتیاز: 15

اي كاش




ای کاش دلم از شیشه بود، وقتیکه می شکست اونو تعویض می کردم، یا از اول اونو ضد گلوله می ساختم تا نشکنه.


ای کاش دلم مثل دستم بود، وقتیکه شکست اونو گچ می گرفتم یا مصنوعیشو می ساختم.


ای کاش دلم مجسمه بود، وقتی می شکست با چسب اونو می چسبوندم، یا دوباره مثل اونو می ساختم.


ای کاش دلم از جنس پارچه بود، پیش خیاط می رفتم و می دوختمش و بهش آستر اضافه می کردم تا صدمه نبینه.


ای کاش دلم مثل گوشی موبایل بود، براش قاب کریستالی می گرفتم، وقتی که شکست، یه قاب با طرح قشنگتر می خریدم.


ای کاش دلم درون جعبه بود، با ماژیک قرمز رو جعبه می نوشتم: شکستنی!!! آهسته حمل شود.


ای کاش دل فروشی بود، کل زندگیمو میدادم تا بتونم یه جدیدشو بخرم.


ای
کاش دلم گارانتی داشت، ای کاش شکستنی نبود، ای کاش بازیچه دوران جوونی
نبود، ای کاش برای اون ارزش قایل بودم، ای کاش حرمت داشت، ای کاش دریا نبود
و تلاطم نداشت، ای کاش دلم از سنگ بود....



که اینگونه اسیر نمی شد......

_________________
امضا فقط اعضا مجاز به مشاهده لینک ها هستند، لطفا برای مشاهده لینک های انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.


بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم ArashK به خاطر این پست تشکر کرده اند
Arman_Ajn (پنج شنبه 10 شهریور 1390, 11:02 pm)
پستارسال شده در: پنج شنبه 10 شهریور 1390, 5:30 pm 
آفلاين
Moderator
Moderator
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 24 اردیبهشت 1390, 8:04 pm

پست ها : 428
تشکر کرده اید: 84 مرتبه
تشکر شده:
277 مرتبه در 142 پست

مدل گوشی: در ليست وجود ندارد

نوع سیم کارت: ایرانسل

شغل: محصل

جنسیت: آقا

نوع اینترنت: ADSL 100 Mbps

امتیاز: 15

درخشش كاذب
یك
روز صبح به همراه یكی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان «موجاوه» قدم می
زدیم كه چیزی را دیدیم كه در افق می درخشید. هرچند مقصود ما رفتن به یك
«دره» بود، برای دیدن آن چه آن درخشش را از خود باز می تاباند، مسیر خود را
تغییر دادیم. تقریباً یك ساعت در زیر خورشیدی كه مدام گرم تر می شد راه
رفتیم و تنها هنگامی كه به آن رسیدیم توانستیم كشف كنیم كه چیست. یك بطری
نوشابه خالی بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود.



از
آن جا كه بیابان بسیار گرم تر از یك ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر
به سمت «دره» نرویم. به هنگام بازگشت فكر كردم چند بار به خاطر درخشش كاذب
راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟



اما باز فكر كردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی كاذب است؟





«پائولو كوئیلو»





پس نتیجه می گیریم كه هر شكست لااقل این فایده را دارد، كه انسان یكی از راههایی را كه به شكست منتهی می شود می شناسد.

_________________
امضا فقط اعضا مجاز به مشاهده لینک ها هستند، لطفا برای مشاهده لینک های انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.


بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم ArashK به خاطر این پست تشکر کرده اند
Arman_Ajn (پنج شنبه 10 شهریور 1390, 11:02 pm)
پستارسال شده در: پنج شنبه 10 شهریور 1390, 5:34 pm 
آفلاين
Moderator
Moderator
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 24 اردیبهشت 1390, 8:04 pm

پست ها : 428
تشکر کرده اید: 84 مرتبه
تشکر شده:
277 مرتبه در 142 پست

مدل گوشی: در ليست وجود ندارد

نوع سیم کارت: ایرانسل

شغل: محصل

جنسیت: آقا

نوع اینترنت: ADSL 100 Mbps

امتیاز: 15

تاجر و ماهيگير
یک
تاجر آمریکایی نزدیک یکی از روستاهای مکزیک ایستاده بود. در همان موقع یک
قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود. تاجر از ماهیگیر
پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟ ماهیگیر: مدت خیلی کمی.



تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟ ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.


تاجر:
اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟ ماهیگیر: تا دیر وقت می خوابم, یه کم ماهی
گیری می کنم, با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع
می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.



تاجر:
من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری
کنی. اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا
قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری!
ماهیگیر: خوب, بعدش چی؟



تاجر:
به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی، اونا رو مستقیــما به مشتری ها
میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی. بعدش کارخونه راه می اندازی و به
تولیداتش نظارت میکنی. این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی
مکزیکوسیتی! بعد از اون هم لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک. اونجاست که
دست به کارهای مهم تری می زنی. ماهیگیر: این کار چقدر طول می کشه؟



تاجر: پانزده تا بیست سال! ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟


تاجر:
بهترین قسمت همینه,در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به
قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.
ماهیگیر: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟



تاجر:
اون وقت بازنشسته می شی! میری یه دهکدۀ ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا
دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی, با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا
دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

_________________
امضا فقط اعضا مجاز به مشاهده لینک ها هستند، لطفا برای مشاهده لینک های انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.


بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم ArashK به خاطر این پست تشکر کرده اند
Arman_Ajn (پنج شنبه 10 شهریور 1390, 11:02 pm)
پستارسال شده در: پنج شنبه 10 شهریور 1390, 5:38 pm 
آفلاين
Moderator
Moderator
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 24 اردیبهشت 1390, 8:04 pm

پست ها : 428
تشکر کرده اید: 84 مرتبه
تشکر شده:
277 مرتبه در 142 پست

مدل گوشی: در ليست وجود ندارد

نوع سیم کارت: ایرانسل

شغل: محصل

جنسیت: آقا

نوع اینترنت: ADSL 100 Mbps

امتیاز: 15

نجار
سال
ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می
کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند
هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.



یک
روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد
نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم
شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که
کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم.
به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من
است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این
نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به
دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار
مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا
دیگر او را نبینم.»



نجار
پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به
نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت
بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم
ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد.
حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.



کشاورز
با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار
بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که
برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در
آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.



وقتی
برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در
حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی
مهمان او و برادرش باشد.



نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

_________________
امضا فقط اعضا مجاز به مشاهده لینک ها هستند، لطفا برای مشاهده لینک های انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.


بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم ArashK به خاطر این پست تشکر کرده اند
Arman_Ajn (پنج شنبه 10 شهریور 1390, 11:02 pm)
پستارسال شده در: پنج شنبه 10 شهریور 1390, 5:39 pm 
آفلاين
Moderator
Moderator
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 24 اردیبهشت 1390, 8:04 pm

پست ها : 428
تشکر کرده اید: 84 مرتبه
تشکر شده:
277 مرتبه در 142 پست

مدل گوشی: در ليست وجود ندارد

نوع سیم کارت: ایرانسل

شغل: محصل

جنسیت: آقا

نوع اینترنت: ADSL 100 Mbps

امتیاز: 15

آرزو
سه دوست در يك اتومبيل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه يك تصادف مرگبار باعث شد كه هر سه در جا كشته شوند.



يك لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده مي شد كه آنها را به بهشت راه دهد...


فرشته
نگهبان از آنها پرسید: الان كه هر سه تا دارين وارد بهشت مي شين، اونجا
روي زمين بدنهاتون روي برانكارد در حال تشييع شدن بسوي قبرستان است و
خانواده ها و دوستان در حال عزاداري در غم از دست دادن شما هستند، دوست
دارين وقتي دارن از كنار جنازه راه مي رن در مورد شما چي بگن؟



اولي گفت: "دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين پزشكان زمان خود بودم و مرد بسيار خوب و عزيزي براي خانواده ام."


دومي
گفت: "دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين معلم هاي زمان خود بودم و
توانسته ام اثر بسيار بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم."



سومي گفت: "دوست دارم بگن : نگاه كن داره تكون مي خوره مثل اينكه زنده است."

_________________
امضا فقط اعضا مجاز به مشاهده لینک ها هستند، لطفا برای مشاهده لینک های انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.


بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم ArashK به خاطر این پست تشکر کرده اند
Arman_Ajn (پنج شنبه 10 شهریور 1390, 11:02 pm)
پستارسال شده در: پنج شنبه 10 شهریور 1390, 5:41 pm 
آفلاين
Moderator
Moderator
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 24 اردیبهشت 1390, 8:04 pm

پست ها : 428
تشکر کرده اید: 84 مرتبه
تشکر شده:
277 مرتبه در 142 پست

مدل گوشی: در ليست وجود ندارد

نوع سیم کارت: ایرانسل

شغل: محصل

جنسیت: آقا

نوع اینترنت: ADSL 100 Mbps

امتیاز: 15

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي.


پرنده
گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را
اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود.



پرنده
گفت: راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما
باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان
ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد، چيزي که نمي دانست
چيست. شايد يک آبي دور، يک اوج دوست داشتني.



پرنده
گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته
است. درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نکند
فراموش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد.



انسان
رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد
روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج
زد.



آنوقت
خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "يادت مي آيد ؟ تو را با دو
بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان
را نديدي. راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي؟ "



انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گريست....

_________________
امضا فقط اعضا مجاز به مشاهده لینک ها هستند، لطفا برای مشاهده لینک های انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.


بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم ArashK به خاطر این پست تشکر کرده اند
Arman_Ajn (پنج شنبه 10 شهریور 1390, 11:02 pm)
پستارسال شده در: پنج شنبه 10 شهریور 1390, 5:44 pm 
آفلاين
Moderator
Moderator
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 24 اردیبهشت 1390, 8:04 pm

پست ها : 428
تشکر کرده اید: 84 مرتبه
تشکر شده:
277 مرتبه در 142 پست

مدل گوشی: در ليست وجود ندارد

نوع سیم کارت: ایرانسل

شغل: محصل

جنسیت: آقا

نوع اینترنت: ADSL 100 Mbps

امتیاز: 15

تاجري
پسرش را براي اموختن "راز خوشبختي" به نزد خردمندترين انسانها فرستاد. پسر
جوان چهل روز تمام در صحرا راه مي رفت تا اينکه بالاخره به قصري زيبا
برفراز کوهي رسيد. مرد خردمندي که او در جستجويش بود انجا زندگي مي کرد.
بجاي اينکه با يک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاري شد که جنب و جوش بسياري
در آن به چشم مي خورد. فروشندگان وارد و خارج مي شدند. مردم در گوشه اي
گفتگو مي کردند. ارکستر کوچکي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يک ميز انواع و
اقسام خوراکيهاي لذيذ آن منطقه چيده شده شده بود. خردمند با اين و آن در
گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسید.



خردمند
با دقت به سخنان مرد جوان که دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش کرد، اما
به او گفت که فعلا وقت ندارد که "راز خوشبختي" را برايش فاش کند. پس به او
پيشنهاد کرد که گردشي در قصر بکند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد: معذالک مي خواهم از شما خواهشي بکنم. آنوقت يک قاشق
کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام اين مدت
گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و کاري کنيد که روغن آن نريزد. مرد
جوان شروع کرد به بالا و پايين رفتن از پله هاي قصر، در حاليکه چشم از قاشق
برنمي داشت. دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.



مرد
خردمند از او پرسيد: آيا فرشهاي ايراني اتاق ناهارخوري را ديديد؟ آيا باغي
را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است ديديد؟ آيا اسناد و
مدارک زيبا و ارزشمند مرا که روي پوست آهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه
کرديد؟ مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هيچ چيز نديده است. تنها فکر و ذکر
او اين بوده که قطرات روغني را که خردمند به او سپرده بود، حفظ کند. خوب پس
برگرد و شگفتيهاي دنياي مرا بشناس. آدم نمي تواند به کسي اعتماد کند مگر
اينکه خانه اي را که او در ان ساکن است بشناسد.



مرد
جوان با اطمينان بيشتري اين بار به گردش در کاخ پرداخت. در حاليکه همچنان
قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل آثار هنري را که زينت بخش ديوارها و
سقفها بود مي نگريست. او باغها را ديد و کوهستانهاي اطراف را. ظرافت گلها و
دقتي را که در نصب آثار هنري در جاي مطلوب بکار رفته بود تحسين کرد. وقتي
به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزييات براي او توصيف کرد. خردمند
پرسيد: پس آن دو قطره روغني که به تو سپرده بودم کجاست؟ مرد جوان قاشق را
نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ريخته است.



آنوقت
مرد خردمند به او گفت: تنها نصيحتي که به تو مي کنم اينست: "راز خوشبختي"
اينست که همه شگفتگيهاي جهان را بنگري، بدون اينکه هرگز دو قطره روغن داخل
قاشق را فراموش کني.

_________________
امضا فقط اعضا مجاز به مشاهده لینک ها هستند، لطفا برای مشاهده لینک های انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.


بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم ArashK به خاطر این پست تشکر کرده اند
Arman_Ajn (پنج شنبه 10 شهریور 1390, 11:02 pm)
پستارسال شده در: پنج شنبه 10 شهریور 1390, 6:09 pm 
آفلاين
Moderator
Moderator
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 24 اردیبهشت 1390, 8:04 pm

پست ها : 428
تشکر کرده اید: 84 مرتبه
تشکر شده:
277 مرتبه در 142 پست

مدل گوشی: در ليست وجود ندارد

نوع سیم کارت: ایرانسل

شغل: محصل

جنسیت: آقا

نوع اینترنت: ADSL 100 Mbps

امتیاز: 15

يك
كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد. و تنها دو
مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند. دو نجات يافته نمي
دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن
ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند
و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به
دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي كنند.
نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي
را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد
مي تونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.



هفته
بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد
كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن
مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت. به زودي مرد
اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه
جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم
هنوز هيچ چيز نداشت. سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و
همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در
كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم
گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند. او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت
نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار
پاسخ داده نشده بود.



هنگامي
كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :"
چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟" مرد اول پاسخ داد: "نعمتهاي تنها
براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم. دعا
هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست." آن صدا مرد را سرزنش كرد:"تو
اشتباه مي كني، او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو
هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي." مرد از آن صدا پرسيد: "به من بگو
كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"



صدا گفت: " او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود."

_________________
امضا فقط اعضا مجاز به مشاهده لینک ها هستند، لطفا برای مشاهده لینک های انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.


بالا
 مشخصات  
پستارسال شده در: پنج شنبه 10 شهریور 1390, 6:12 pm 
آفلاين
Moderator
Moderator
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 24 اردیبهشت 1390, 8:04 pm

پست ها : 428
تشکر کرده اید: 84 مرتبه
تشکر شده:
277 مرتبه در 142 پست

مدل گوشی: در ليست وجود ندارد

نوع سیم کارت: ایرانسل

شغل: محصل

جنسیت: آقا

نوع اینترنت: ADSL 100 Mbps

امتیاز: 15

خداي ليلي
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد.



مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: "هي!!! چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟"


مجنون به خود آمد و گفت: "من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم، تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟"

_________________
امضا فقط اعضا مجاز به مشاهده لینک ها هستند، لطفا برای مشاهده لینک های انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.


بالا
 مشخصات  
پستارسال شده در: پنج شنبه 10 شهریور 1390, 6:16 pm 
آفلاين
Moderator
Moderator
نماد کاربر

تاريخ عضويت: شنبه 24 اردیبهشت 1390, 8:04 pm

پست ها : 428
تشکر کرده اید: 84 مرتبه
تشکر شده:
277 مرتبه در 142 پست

مدل گوشی: در ليست وجود ندارد

نوع سیم کارت: ایرانسل

شغل: محصل

جنسیت: آقا

نوع اینترنت: ADSL 100 Mbps

امتیاز: 15

`پلاك 53
همه چیز از روزی شروع شد که به صورت اتفاقی دم در خانه شان ایستاده بود و من هم دیدمش ...



برای
اینکه آدرسش را فراموش نکنم، پلاک خانه شان را حفظ کردم: "۵۳". از آن موقع
به بعد این عدد شده بود هیجان انگیز ترین عدد زندگی ام. کارم این شده بود
که راهم را کج کنم تا از مقابل پلاک ۵۳ گذر کنم.



تا
اینکه روزی آمدند و پلاک های آن کوچه را عوض کردند و من دیگر پلاک ۵۳ را
ندیدم. به همین خاطر کوچه ای دیگری را در مسیرم انتخاب کردم که پلاک ۵۳
داشت.



نفهمیدم من به خاطر او عاشق پلاک ۵۳ شده بودم و یا به خاطر پلاک ۵۳ دوست داشتم اورا ببینم؟؟؟!



_________________
امضا فقط اعضا مجاز به مشاهده لینک ها هستند، لطفا برای مشاهده لینک های انجمن ثبت نام کنید یا وارد انجمن شوید.


بالا
 مشخصات  
کاربران زیر از شما کاربر محترم ArashK به خاطر این پست تشکر کرده اند
Arman_Ajn (پنج شنبه 10 شهریور 1390, 11:04 pm)
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 70 پست ]  برو به صفحه قبلي  1 ... 3, 4, 5, 6, 7

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت تنظیم شده است


{ RELATED_TOPICS }
 مباحث   نويسنده   پاسخ ها   بازديدها   آخرين پست 
موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. حرف های همایش در ستایش داستان كوتاه

panda_

0

19

دوشنبه 5 بهمن 1388, 9:49 pm

panda_ نمایش آخرین ارسال

موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. دو تا داستان كوتاه جالب (يكي خنده دار و يكي آموزنده )

Ali_SiSi

0

57

چهارشنبه 22 مهر 1388, 10:55 pm

Ali_SiSi نمایش آخرین ارسال

موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. داستاني كوتاه اما ........

Ali_SiSi

0

19

دوشنبه 3 آبان 1388, 12:13 am

Ali_SiSi نمایش آخرین ارسال

موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. نگاهي كوتاه به 10 اتومبيل پليس در كشورهاي گوناگون جهان.

Ali_SiSi

0

30

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1389, 7:31 pm

Ali_SiSi نمایش آخرین ارسال

موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. چند داستان

Ali_SiSi

0

26

سه شنبه 1 دی 1388, 8:06 pm

Ali_SiSi نمایش آخرین ارسال

 


چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

انتقال به:  
News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list
Powered by phpBB Ver: 3.0.10
Developed by ArmanPC | Persian by Maghsad